پنجشنبه، 15 آبان 04 - 11:03

یادداشت-لیلاشهری شامگاه پنجشنبه همه اعضای خانواده در خانه پدری که حالا دیگر خانه برادر شده بود جمع بودیم، مرور خاطرات گذشته شادی و…

یادداشت-لیلاشهری

شامگاه پنجشنبه همه اعضای خانواده در خانه پدری که حالا دیگر خانه برادر شده بود جمع بودیم، مرور خاطرات گذشته شادی و خنده مان را دوچندان میکرد و خواب معنا نداشت.

با رای گیری قرار شد صبحانه روز جمعه کله پاچه باشد که به یکباره چند صدای پیاپی مهیب شنیده شد. با تعجب پرسیدم این چی بود؟
برادرم گفت: احتمالا صدای ترقه ست،
با همین صداها و با خیال راحت که فردا جمعه است و از کار معاف هستم به خواب رفتم.

حدود شش صبح با صدای زنگ گوشی ام از خواب پریدم، ناخودآگاه اضطراب و ترسی در بدنم رخنه کرد، ترسی مانند دادن خبر مرگ یک عزیز، با چشمانی گشاده از ترس به صفحه گوشی نگاه کردم، نام حسین مسکنه روابط عمومی سازمان فرهنگی شهرداری کرمانشاه بر آن نقش بسته بود، خسته تر از آنی بودم که پاسخ دهم اما از آنجا که می‌دانستم هر موقع کار مهمی دارد به سراغ من می‌آید پاسخ دادم، سلام خیر باشه اول صبح؟
م: خوابیدی؟ اسرائیل حمله کرده و تعدادی از فرماندهان سپاه و دانشمندان هسته ای را به شهادت رسانده، پاشو سریع باید فضا سازی شهری قبل از ظهر صورت بگیره.

بی اختیار گوشی از دستم افتاد! اما صدایش را می‌شنیدم “بلند شو باید در مرحله اول چند بنر برای تجمع اعتراضی در محکوم کردن حمله اسرائیل به ایران حاضر کنی، تا اونا آماده بشه برنامه دوم رو بهت میگم اول باید هماهنگی کنم”

کل خانواده را بیدار کردم، همه در شوک بودن، صورت نشسته و بدون صبحانه لباس هایم را پوشیدم و بدون معطلی به سمت چاپخانه رفتم، به‌سرعت طراحی و مراحل چاپ طی شد، به هر زحمتی بود اسنپ گرفتم و آنقدر در مسیر به راننده زنگ زدم که بنده خدا میگفت «خانم نگران نباش با سرعت میرم» راننده وقتی به مسیر میدان آزادی رسید اجازه ورد به درب مسجد جامع محل تجمع را نداشت و من نگران بودم که بنر ها به موقع نصب نشود، راننده اسنپ زنگ زد خانم نگران نباش پیاده بنرها رو تحویل دادم. خیلی تعجب کردم مسیر طولانی بود و حجم سنگین بنرها قطعاً میسر را طولانی تر میکرد؛ پرسیدم چقدر بابت زحمتتان پرداخت کنم « زحمتی نیست وظیفه است همه باید کمک کنیم قابلتون نداره همون مبلغ کرایه خودم» از من اصرار و از ایشان انکار.

برنامه دوم، فضا سازی شهری شامل پایه ها و پل های عابر پیاده بود. مسکنه مداوم بصورت تلفنی طراحی ها و سفارشات را پیگیری می‌کرد، کارها درحال انجام بود و کندی اینترنت تنها مشکلمان در این شرایط حساس…
نیروهای چاپخانه علاوه بر وظایف زندگی متاهلی، بدون تعلل سرکار حاضر می شدند. فاطمه که سرپرست خانواده است و با داشتن دو فرزند خردسال همیشه زودتر از بقیه سرکار حاضر می‌شد؛ مریم که مسئولیت نگهداری از مادری با بیماری قلبی را به عهده داشت دیرتر از همه می‌رفت، طراحمان راشین که اهل شمال کشور است و به تازگی عروس کردها شده همسرش نظامی است و در دفاع از کشور کنار نو عروس خود نبود. آشیانه کوچک گرم و صمیمی اش با زندگی در قربت و نبود یار، دیگر گرم نبود و ذوق ماندن در آشیانه را برایش کمرنگ کرده بود، اما مثل همیشه با صبر طراحی را انجام می‌داد. براستی من چقدر خوشبخت بودم که با چنین زنان با همتی همکاری داشتم، بیش از توانشان بدون نق زدن کار می‌کردند و بدون شک واژه غیرت در مقابلشان زانو میزد، اما تصمیمم را گرفته بودم، دیگر نمی توانستم استرس و اضطراب شان که پشت لبخندشان پنهان می شد را نبینم، می دانستم آنقدر با معرفت هستند که در این شرایط تنهایم نگذارند و تنها راه، گفتن دورغ مصلحتی بود. همه را صدا زدم “دیگر کارها تمام شده و از فردا تا پایان جنگ چاپخانه تعطیل است”
بچه ها ناراحت بودن اما خلاصه هر طور که شد راهیشان کردم، لحظه خداحافظی برایم سخت بود، حالا من با یک دنیا دلتنگی و کارهای انجام نشده مانده بودم، در سکوت بی رحم شب ذهن پر مشغله ام در حال برنامه ریزی بود که با صدای گوش خراش انفجار، شیشه های چاپخانه شکست و رشته افکارم پاره شد، باید چاپ را شروع میکردم.
زمان زیادی نداشتم، بدون وقفه تمام شب را تا صبح بیدارم ماندم، اما چشمانم بسختی باز بود و تمنای خواب داشت ولی باید چاپ را تمام می‌کردم، هوا تقریبا به تاریکی میزد که بخشی از کار تمام شد، تحویل نصاب دادم و برای استراحت به خانه بازگشتم. به محض رسیدن، سر به بالشت گذاشتم و دیگر متوجه چیزی نشدم و به خواب عمیقی فرو رفتم، نمیدانم چقدر گذشته بود اما با صدای لرزش شدید شیشه های خانه وحشت زده از خواب پریدم، گیچ و منگ موقعیت مکانی خودم را درک نمی کردم، دقایقی بعد با لیوان آبی که خواهر برایم آورد تازه متوجه شدم که در کجا هستم.

بسرعت کانال های خبری را چک کردم، متن اینگونه بود “در حمله صبح امروز (۲۵ خرداد) رژیم صهیونیستی، دو اسطبل پرورش و نگهداری اسب در مجموعه ورزشی دهکده المپیک کرمانشاه را مورد هدف قرار داد؛ در جریان این حمله دو سوله کاملاً تخریب شده  ۶۰ رأس اسب نیز تلف شده و نگهبان این سوله نیز مجروح شده‌ است.”
چه دردناک بود، تصاویرشان را که می دیدم صحرای کربلا را برایم تداعی می‌کرد، توگویی ظهر عاشورا بود و ذوالجناح ها…

برنامه سوم ازسوی مسکنه اعلام و به چاپخانه بازگشتم، ساعت ۵ عصر پس از پایان کار چاپ و تحویل به نصاب، به دفتر رسانه ام در خیابان شریعتی رفتم، دوربین و لب تاپ را لازم داشتم، به محض ورود اولین چیزی که به استقبالم آمد، سکوت بغض آلود محیط بود، دل تنگِ شور و نشاط تحریریه شدم، خبرنگارها نبودن و بصورت دورکاری اخبار را پوشش می‌دادند اما من اینجا دلتنگ روزهایی که بنظر عادی میاد و قدرش را نمی دانستم بودم. منی که همیشه شاکی از ترافیک خیابان، صدای شلوغی بچه های تحریریه، صدای بلند ویراستار، غر زدن های همیشگی سردبیر و سختگیری های خاص خودش بودم. با گریه گوشه ای نشستم و در آن لحظه حاضر بودم هر کاری انجام دهم که فقط آن روزها برگردد و با همکاران دوباره دور هم جمع شویم، یاد فرماندهان و رزمندگان شهید افتادم، با یادآوری سخنان رهبر معظم انقلاب که ایران همیشه سربلند است، دلگرم شدم و برخواستم، وقت عزاداری نبود باید ادامه می‌دادم تا کارها روی زمین نماند لذا تصمیم گرفتم تا ابلاغ برنامه بعدی مسکنه، گوشه ای از امورات رسانه ای را انجام دهم، وضعیت اینترنت خوب نبود و فیلتر شکن ها بدون استفاده، در این شرایط پیام رسان های داخلی یاور بچه های رسانه بودند، مسکنه گروهی را در پیام رسان ایتا بنام قرارگاه رسانه ای کرمانشاه تشکیل و جمعی از خبرنگاران را گرد هم آورده بود، با نگاهی به آن متوجه شدم که همکاران سنگ تمام گذاشته بودند، در تمامی شغل ها رقابت وجود دارد و رسانه نیز از آن مستثنی نیست، اما در آن جمع هیچ کسی منیت نداشت و با همفکری اخبار بصورت ۲۴ ساعته دقیق و واقعی منتشر می شد، براستی بچه های رسانه حتی اگر دور کار باشند، رسالتشان را به نحوه احسنت انجام می دهند و نقش رسانه در جنگ بر کسی پوشیده نیست.
وسایل لازم را برداشتم، از پشت پنجره مشرف به حیاط، مدرسه دخترانه را دیدم نفس عمیقی می کشم و خدا را شکر کردم که تابستان است، مدارس تعطیل و دانش آموزان در امان.

قصد بازگشت به منزل و انجام کارهای رسانه ای را داشتم اما مسکنه با تماس خود و ابلاغ برنامه جدید باعث شد که تصمیم رفتن به چاپخانه را بگیرم، خیابان خلوت بود و بغض دردناکی گلویم را می‌فشرد، تمام طول میسر را برای سلامتی تمام سربازان این مرز و بوم دعا کردم.
آن زمان شایعاتی مبنی بر احتمال حمله به پالایشگاه کرمانشاه بود، به روگذر شهید سلیمانی یا همان میدان نفت سابق که رسیدم پرچم ایران سرافراز که بر میله های استوار قد برافراشته بود طنین انداز شد، هر روز چقدر معمولی و ساده از کنارشان می گذشتم اما اکنون همین پرچم ها امیدی در دلم روشن ساخت.
به چاپخانه رسیدم و با انرژی بیشتری شروع به کار کردم ساعت ۲:۱۵ بامداد ناگهان احساس کردم چشم راستم می‌سوزد، به آینه نگاه کردم قرمز قرمز بود اما هنوز یک ساعتی به اتمام کار مانده است، به سختی ادامه دادم تا کار را به تمام رساندم، با آقای پالاد مسئول تبلیغات محیطی سازمان سیما، منظر و فضای سبز شهرداری تماس گرفتم، دو بوق خورد و جواب نداد گفتم حتما خواب است اما بوق سوم تمام نشده گوشی را با صدای خسته جواب داد، عذرخواهی کردم ،نه مشکلی نیست سطح شهر هستیم و در حال نصب بنر ها  الان همراه نصاب ها میام و بنر ها رو میبرم.
۲۰ دقیقه بعد به چاپخانه رسید، با سلام و خسته نباشید به استقبالشان رفتم، انصافا کارمند متعهد و وظیفه شناسی بود و تمام مدت با دل و جان کار میکرد.
تقریبا ساعت ۴ صبح به خانه رسیدم و آرام ماشین را درب منزل پارک کردم، کلید را به آرام ترین شکل ممکن در قفل در چرخاندم تا کسی از خواب بیدار نشود، آن‌قدر خسته بودم که نایی برای عوض کردن لباس هایم نداشتم و با همان لباس وسط هال بیهوش شدم.
ساعت ۸ صبح بود باید بیدار میشدم ولی نمی توانستم چشم راستم را باز کنم، عجیب بود انگار شن در چشمم بود.
مادرم با سینی چای و صبحانه کنارم نشست خدا قوتی گفت و به چشمم خیره شد.
پرسید چشمت چی شده؟
-نمیدانم انگار چیزی داخل چشمم است.
سکوت مادر با بغض بود و چشمانش اشکی شد انگار متوجه چیزی شده بود.
پرسیدم: چیزی شده نگرانم کردی؟
درحالی که با چای خوش رنگش جان تازه ای به استکان در دستش می بخشید، گفت وقتی تو ۴ ساله بودی مهمان خانه عمو علی خدا بیامرز در محله سرچشمه بودیم صدای آژیر قرمز از رادیو پخش شد، سراسیمه تو را در آغوش گرفتم و برادرت پیمان که ۶ سال داشت را در دست به سمت زیر زمین دویدم، صدا مهیب و وحشتناک بود در میانه راه شیشه های پنجره شکست، تنها توانستم تو و برادرت را در میان بازوانم بگیرم و بر رویتان خیمه بزنم، شیشه بازویم را پاره کرد؛ خیلی ترسیده بودی و نمی توانستم آرامت کنم، با پدرت برای بخیه بازویم به دکتر رفتم ، اما صحنه ای از پارک شیرین دیدم که کافر نبیند و مسلمان نشنود!
پناهگاه مردم بیگناه مورد حمله موشک قرار گرفته بود و ۴۰۰ نفر به شهادت رسیده بودند، محشر کبری بود.
فردای آن روز چشمت قرمز بود و اشکی، نمی‌توانستی آنرا باز کنی و بعد از کلی درمان متوجه شدم از صدای همان بمباران و انفجار بدلیل ترس و اضطراب زیاد، داخل چشمت تبخال زده بود.
با حرف های مادرم فهمیدم آن زخم کهنه که یادگار ۸ سال جنگ تحمیلی بود، در این جنگ سر باز کرده و چقدر برایم غیرمنتظره و به نوعی جالب بود، حالا دیگر باید با چشمانی آسیب دیده کارم را ادامه می‌دادم، درد چشم و نبود مواد اولیه برای چاپ بنر قوز بالا قوز شده بود.
اوضاع مالی خوبی نداشتم و به اصطلاح کفگیر به ته دیگ خورده بود، ولی من رفیق نیمه راه نبودم قول داده بودم تا آخر کار باشم؛ برادرم که همیشه رفیق روزهای سختم بود، اوضاع بد مالی من را دید ، غیرتش بجوش آمدو همان روز موتورش را ۳۰ میلیون زیر قیمت فروخت و با پولش مواد اولیه تامین کردم و ادامه دادم.

جنگ تحمیلی ۱۲ روزه به آتش بس رسید حالا دیگر باید تصاویر شهدای عزیز را چاپ میکردم، چقدر دردناک و سخت بود صورت های معصوم شان را که می دیدم، ناگریز بغضم میترکید، بعضی از آنها بجای رخت دامادی، رخت شهادت را ترجیح داده بودند. قطعا اگر رشادت ها، قهرمانی ها و جانفشانی های سربازان بی ادعا نبود پیروزی حاصل نمی شد.
محرم فرا رسید، طرح و چاپ زدیم ایران حسین (ع) تا ابد پیروز است و سیمای شهرمان با نام اباعبدالله عطرآگین شد. تاسوعا و عاشورا نیز آمد،  تمام سختی ها و فشارهای کاری را بیاد آوردم حالا زمان عزاداری برای مظلومیت امام حسین(ع) وتنهایی بانوی صبر و ایثار،استقامت و شجاعت زینب کبری(س) بود.
روایت نقش من در جنگ تحمیلی ۱۲ روزه به پایان رسید امیدوارم که نمره قبولی گرفته باشم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *